محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5411

تاريخ الطبرى ( فارسي )

به پسرش موسى دهد . راوى گويد : رأى محمد چنين نبود و عزم اين كار را نداشت بلكه چنان كه گفته‌اند عزم داشت كه با دو برادر خويش عبد الله و قاسم در مورد عهدها و شرطها كه پدرش با وى نهاده بود وفا كند . اما فضل پيوسته كار مأمون را در نظر وى كوچك مىنمود ( 375 و خلع وى را جلوه مىداد تا وقتى كه به دو گفت : « اى امير مؤمنان ، در مورد برادرانت عبد الله و قاسم در انتظار چيستى ؟ پيش از آنها بيعت از آن تو بود و آنها يكى پس از ديگرى از پى تو وارد بيعت شدند . » فضل كسانى را كه رأيشان همانند وى بود چون على بن عيسى و سندى و ديگر كسانى را كه به حضرت خلافت بودند با خويش همدست كرد و راى محمد را بگردانيد و نخستين كارى كه محمد مطابق رأى فضل بن ربيع و تدبير وى كرد اين بود كه به همه عاملان شهرها نوشت كه از پى دعا براى وى و مأمون و قاسم بن - رشيد براى پسرش موسى دعاى امارت گويند . فضل بن اسحاق گويد : وقتى مأمون خبر يافت كه محمد دستور داده براى پسرش موسى دعا گويند و قاسم را از ولايتهايى كه رشيد به دو داده بود عزل كرده و او را به مدينة السلام برده ، بدانست كه در كار خلع وى نيز تدبير مىكند و بريد را از محمد بريد و نام وى را از طراز [ 1 ] برداشت . گويد : و چنان شد كه وقتى رافع بن ليث از حسن رفتار و نكو كارى مأمون دربارهء مردم ولايت خويش خبر يافت كس فرستاد و براى خويشتن امان خواست هرثمه در اين باب شتاب كرد و رافع بيامد و به مأمون پيوست كه وى را حرمت كرد . هرثمه همچنان مقيم سمرقند بود . طاهر بن حسين نيز همراه هرثمه در محاصرهء رافع بوده بود وقتى رافع امان يافت ، هرثمه از مأمون اجازه خواست كه به نزد وى آيد و با سپاه خويش از شهر بلخ گذر كرد در آن وقت نهر يخ بسته بود ، كسان

--> [ 1 ] نقشى كه با نخهاى طلايى بر پارچه مىزده‌اند و نام خليفه و وليعهد را ضمن آن مىنوشته‌اند .